زبان نصرت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 فروردین ماه سال 1387

تو با من زن می شوی ؛

من با تو من می شوم

و قصه ای دیگر می سرائیم

پیش از آنکه دنیا بی سیم شود !!!

 

 

Counsel :   

 

مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق  ( و این )

گرت مدام میسر شود زهی توفیق !!


چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387

اینان خادمان سرعت و حادثه‌اند؛

روایت‌سازان لحظه‌های بی‌حوصله در مکالمات کوتاه و اندرزگون.

 آنان سوژه‌های ملامت و تقبیح‌اند؛

نمود قانع‌کننده ی رویاهای سوخته و تعبیر کابوس‌های پیشگویان خودآزار؛

آن‌ها محصول بن‌بست‌های ساختاری‌اند ...

حفره‌های پیش‌بینی‌نشده‌ای که همچون تب خالی ناخوشایند ؛

همچون یک واقعیت تروماتیک بر چهره زندگی نشسته اند !!

آن‌ها مسببان لذت‌های فوری و ارزان‌قیمت‌اند ...

هیچ تصویری روح یک لذت بورژوایی را به این شدت به نمایش نمی‌گذارد !!

کسی چه می‌داند شاید اگر امیل زولا می‌خواست دوباره ژرمینال را امروز بنویسد ...


چهارشنبه 7 فروردین ماه سال 1387

اگر هوا گرم باشد
کنار تو می‌مانم
اگر نه
پتویی دور خودم
و می‌پیچم به سمت کسی که
زیر خورشیدهای دیگری
آفتاب‌های دیگری گرفته است

حالا تو فرض کن سراغ کسی را
و دست کسی را گرفته‌ام
این عاشقانه از تو بعید است !!

می‌شود کنار آتشی نشست
و دست کسی را
- گیرم تو هم که نباشی – گرفت یا
شب که بیاید
پتوی دور خودم را
دور خودت و من را ...

سخت نگیر دخترک !!

لابد بادهای دیگری برای وزیدن هست !!


دوشنبه 5 فروردین ماه سال 1387

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند ...

 

 

فاضل نظری – گریه های امپراطور


چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386

اگه ژیان ماشین شد ، "ممد بلخی" هم "حافظ" میشه !!

 

 

ز.م : مولانا جلال الدین محمد رومی بلخی ... زیادی  طولانی بود واسش !!

       وگرنه قصد هیچ گونه بی احترامی نیست

       تکبیر !!


شنبه 13 بهمن ماه سال 1386

داشتم آدرس دلی را می دادم

که هزار بار باخته بودم !!

و مثل کودکی که لای لجن های جوب

حقیقت را پیدا می کند ؛

عاشق شده بودم ...

آن روزها

بی بی هنوز سرباز پشت پستو را رو نکرده بود ...

- می توانستم طوری دیر کنم که ساعت هم مچم را نگیرد !! –

تمام پنجره ها سنگ را اعتراف کردند

ولی باز تو پشت پرده ماندی !!

نه پروانه مشت شمع را باز کرد

و نه باد از پرچم پرسید : کجا ؟

حال روزهایی که تقویم را برایم پس انداز می کنند ندارم

خسته ام .. این قطار به کجا می رود ؟

" آی برگر " من !!

من کجا ؟؟ .. تو کجا ؟؟

جمعه 5 بهمن ماه سال 1386

" دوستت دارم " در بالای در قرار می گیرد

یک " جاست مریج " هم از آینه ی ماشین آویزان می کنیم

سپس فیلم برداری شروع می شود ..

مسابقه ی پرتاب شناسنامه ها  !!

همیشه سه چهارم ما به یک چهارم خودمان فکر می کند

و تو وقتی گوشه نداشته باشی یعنی باطلی !!

خدا رحمت کند منطق را

آدم خوبی بود ... !!

 

 

اندیویدوالیزاسیون  : هنوزم با تو نشستن، به همه دنیا می ارزه (+)

 

 


شنبه 22 دی ماه سال 1386

هر چیزی را با هر چیزی نباید قیاس کرد

به یکی گفتند شرع از عرش آمده ،

فکر کرد هر چیزی از سر و ته خودش آمده

رفت دو تا فرش خرید و انداخت توی خانه اش ؛

فکر کرد شرف هم از فرش آمده !!

آمده  ها !!  

از آن فرش خانه هم شرف می آید، شرفی که به درد همان صاحبش می خورد ...

 

 

" باران خلاف نیست "   کورش علیانی

سه شنبه 18 دی ماه سال 1386

شمردن بلد نیستم
دوست داشتن بلدم
و گاهی شده
یکی را دو بار دوست داشته باشم ؛
دو نفر را یک جا !!
چه کار می شود کرد؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نیستم ...

 

 

شعر اقوام آذری - برگردان  : رسول  یونان

 


دوشنبه 17 دی ماه سال 1386

شبی مثل امشب ...

جائی که سرنوشت ؛

در دوراهی بهشت

سیب تعارفم کرد !!

اینجا توالت عمومی کجاست ؟

کار خصوصی دارم !!

 

 

نوستالژی :  کودکی گم شده ...


دوشنبه 10 دی ماه سال 1386

باید خودم را برسانم

برسانم پشت دیوارهای دبستان پسرانه ی توحید

آنوقت به یاد خواهم آورد

کودکانی که دریا را دیده بودند ؛

" آب " را بزرگتر می نوشتند ...

 


شنبه 8 دی ماه سال 1386

پس بایسته است این سخن را ،

حاظران به غایبان و پدران به فرزندان تا برپائی رستاخیز برسانند .

( خطابه غدیر / بخش 6 )

 

پارسی  /   العربیة  / English   


پنجشنبه 6 دی ماه سال 1386

حالا چند زمستان می شود

که از روی خوش باد

دست می دهی

و هنوز باد کرده این همه برگ روی دستت !!

این همه دل زیر خشت می رود آخر ...

دست آخر

حکم دل که می کنم

همین سه چهار برگ هم که نباشد

جر می زنی که بُر نخورده هنوز !!

دست که به هم می خورد

خمیازه می کشی و فال می گیری :

بی بی کنار شاه در می آید 

یک ردیف خشت بین شان

دو دل می شوی آن سو ...

دو دل که می شوی انگار ؛

انگار که بُر نخورده هنوز ...

 

 


جمعه 30 آذر ماه سال 1386

با هشت ضربه چاقو شوهرش را از پا درآورد

و حالا می‏خواست از "امیلی" انتقام بگیرد !!

امیلی معشوقه‏ی زیباروی شوهرش بود ...

کنار جسد شوهرش و رو به ‏روی قفس طوطی نشست و آرام تکرار کرد:

«امیلی نزن، ... امیلی نزن، ...»

وقتی در آپارتمان را بست، صدای طوطی می‏آمد:

«امیلی نزن ...»


چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386

-  " دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم "
- ساده‌تر از باران که نیستم ؛
  به صاعقه‌ای در این هوا هوس می‌کشم ...
-  گرفته‌ای حافظه‌ی حافظ خورده‌ی مرا ؟

-  دریا ،

   در جاهایی که عمیق‌تر است
   به زمین عاشق‌تر شده

   من اینگونه فهمیده‌ام

   راز ته نشستن در چشم‌هایت را ...

 


عناوین آخرین یادداشت ها
فروردین 1387
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری

تعداد بازدیدکنندگان : 128717